تغییر نکرده اند یه مدت سرم شلوغ بود.
تغییر نکرده اند یه مدت سرم شلوغ بود.
| رو به غروب | |||
|
ريخته سرخ غروب جابجا بر سر سنگ. كوه خاموش است. مي خروشد رود. مانده دردامن دشت خرمني رنگ كبود. سايه آميخته با سايه. سنگ با سنگ گرفته پيوند. روز فرسوده به ره مي گذرد. جلوه گر آمده در چشمانش نقش اندوه پي يك لبخند. جغد بر كنگره ها مي خواند. لاشخورها، سنگين، از هوا، تك تك، آيند فرود: لاشه اي مانده به دشت كنده منقار ز جا چشمانش، زير پيشاني او مانده دو گود كبود. تيرگي مي آيد. دشت مي گيرد آرام. قصة رنگي روز مي رود رو به تمام. شاخه ها پژمرده است. سنگ ها افسرده است. رود مي نالد. جغد مي خواند. غم بياميخته با رنگ غروب. مي تراود ز لبم قصة سرد: دلم افسرده در اين تنگ غروب. |
| روشن شب | |||
|
روشن است آتش درون شب وز پس دودش طرحي از ويرانه هاي دور. گر به گوش آيد صدايي خشك: استخوان مرده مي لغزد درون گور. دير گاهي ماند اجاقم سرد و چراغم بي نصيب از نور. خواب دربان را به راهي برد. بي صدا آمد كسي از در، در سياهي آتشي افروخت. بي خبر اما كه نگاهي در تماشا سوخت. گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد بافسون شب، ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش: آتشي روشن درون شب. |
| سپيده | |||
|
در دور دست قويي پريده بي گاه از خواب شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد.
لب هاي جويبار لبريز موج زمزمه در بستر سپيد.
در هم دويده سايه و روشن. لغزان ميان خرمن دوده شبتاب مي فروزد در آذر سپيد.
همپاي رقص نازك ني زار مرداب مي گشايد چشم تر سپيد.
خطي ز نور روي سياهي است: گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد.
ديوار سايه ها شده ويران. دست نگاه در افق دور كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد. |