|
|
سفرنامه 4 ( با تاخير) |
|
|
صبح ساعت حدود 5 بيدار شدم و بعد از شستن دستو صورت لباسهاي فرم رو پوشيدم كه شامل يه پيراهن دوچرخه سواري بود و يك شلوار گرمكن به همراه كلاه و عينك هرچند كه من دوچرخه سواري نمي كردم ولي خوب لباس فرم بود كه بايد مي پوشيديم . بالاخره همه آماده شدند و جركت اغاز شد بايد طوري ميرفتيم كه براي ناهار به ماهان ميرسيديم.ديگه هوا روشن شده بود . و ما هم همراه دوچرخه سوارها ولي سوار موتور داشتيم حركت ميكرديم.در طول مسير ماشينهاي عبوري با بوق زدن و چراغ دادن ابراز احساسات ميكردند .هوا نه سرد بود و نه گرم و خيلي هم ميچسبيد حدود ساعت 8 به اولين ايستگاه بين مسير رسيديم .بعد از خوردن صبحانه و پذيرايي با آبميوه و كيك به راه خودمون ادامه داديم هواي خنك بيابون عجيب روح آدم رو نوازش ميداد .بعد از طي مسافتي به ماهان رسيديم . شهري كوچك ولي با جاهاي ديدني . آرامگاه شاه نعمت الله ولي كه در اين شهر قرار دارد باعث جذب مسافراني زيادي به خود شده است.از همه جاي ايران و حتي جهان بودند آرامگاه جالب و ساده اي بود . به گنبدي بلند كه در جاي جاي آن پرندگاني لانه كرده بودند.
استراحتگاه همانجا بود و ناهار را در باغ متولي باشي بوديم كه اين باغ نيز از ديگر جاهاي ديدني ماهان است. پس از ناهار فرصتي بود تا كمي بخوابم و آماده شوم براي ادامه مسير .عصر براي ديدن باغ شاهزاده كه معروف به باغ شازده است رفتيم باغي در دل كوير ولي همانند جنگل سرسبز آب زلالي با شدت از بالاترين نقطه به پايين ترين نقطه سرازير بود و فواره هايي كه با شدت همين آب كار ميكردند از نكات جالب اين باغ بود . در آنجا نيز توريستهايي بودند كه محو زيباييهاي آن شده بودند .
پس از باغ شازده روستاي جوپار آخرين مقصد بازديد بود روستايي در دامنه كوههاي هزار و قله هزار با هوايي بسيار پاك . در اين روستا نيز آبشاري بود كه از دل كوه ميامد و تن تشنه كوير را سيراب ميكرد . امامزاده اي نيز در اين روستا بود كه باعث رونق كار و تجارت در اين روستاي كوچك شده بود. پس از ديدار از همه نقاط براي خوردن شام و خوابيدن به سمت ماهان بازگشتيم.
-------------------------
ميدوني دوست جونم اون گلي كه بهم دادي منظورم همون آخريه هست نگهش ميدارم واسه اينكه بهت ثابت كنم دوست جونمي...راستي چشمات عجيب داره دنبالم مياد ..چيه واسم بپا گذاشتي؟
-------------------------
بهروز |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 12:36 توسط بهروز
|
|
||
|
|
به جاي سفرنامه |
|
|
عصر جمعه و دلتنگي ..نمي دونم عجيب هواي گريه دارم ميدوني از كدوم گريه ها از همون گريه هايي كه يه بار با حميد بودم و نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و زار زار ...از اونا ميخوام ..رفتم بيرون يه دوري زدم ولي همونجا گير كرده...بغض رو ميگم..
حل شد ..نه ديگه دلم غصه نيست....الان راحتم..ديگه از غصه نمي نويسم
همين |
||
|
2
نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 20:45 توسط بهروز
|
|
||
|
|
|
|
|
سفرنامه 3
مراسم استقبال قرار بود ساعت 5 عصر آغاز بشه و از شانس ما موتور پنچر شده بود .حالا توي اين وضعيت و وقت تنگ گرماي هوا و پنچري موتور حسابي كلافمون كرده بود .موتور رو سوار ماشين كرديم و توي شهر دنبال يه اپارتي اون هم ساعت 2 ظهر بالاخره يه آپاراتي باز پيدا كرديم و با هزار خواهش و تمنا از ش خواستيم كه موتور رو پنچر گيري كنه و اونم قبول كرد . بعد از پنچر گيري به محل اسكان برگشتيم و يه استراحت كوچيك كرديم تا دوچرخه سوارها آماده بشن و به سمت محل استقبال حركت كنيم . حدود ساعت 4:30 بود كه د از طرف مسئولين برگزاري مراسم استقبال براي راهنمايي ما آمدند و حركت رو آغاز كرديم...خياي جالب بود اصلا با راهنمايي و رانندگي كرمان هماهنگ نشده بود و ما خيلي جالب خيابونهاي اصلي كرمان رو يكطرفه مي رفتيم و ترافيك ايجاد ميگرديم يادمه يه خيابون رو دوبار يكطرفه رفتيم . تا اينكه بالاخره به محل استقبال رسيديم . گفتيم الان با روي باز ميان استقبال و يه شربت خنك يا حداقل يه آب خنكي در انتظار مون هست ولي دريغ بعد از حدود يكساعتي كه زير تيغ آفتاب نشستيم مراسم شروع شد و ما هم براي فرار از آفتاب توي سايه نشستيم و اصلا نرفتيم . كل مراسم نيم ساعتي طول كشيد و يه دونه كيك و يه ليوان شربت هم آخر مراسم دادند و ما رو به خير و شما رو به سلامتي گفتند و خداحافظ...خيلي با حال بود اينهمه راه اومديم آخرش اينهم شد مراسم استقبال . بعد از اون قرار بود مزار شهداي كرمان بريم كه من و دوستم چون كار داشتيم نرفتيم و بعد از يه استراحت كوتاه دوباره براي ديدن شهر كرمان رفتيم . با اينكه ديگه هوا تاريك شده بود ولي ميدان آزادي كرمان رو رفتيم كه همون ميدون اصلي شهر كرمان است و يه مقدار سوغاتي كرمان خرديديم كه سوغاتي اصلي كرمان يه نوع كلوچه خرمايي است به نام كلمپه كه من واقعا دوستش دارم در مدلهاي مختلف گردويي زعفراني ساده درست ميشه و البته زيره كرمان كه سفارش كرده بودند حتما بگيرم بعد از خريد سوغاتي يه چرخي توي خيابونا زديم و باز دوباره مسير رو گم كرديم. و اينبار خوشبختانه چون وسيله داشتيم حداقل مي تونستيم با پرس و جو پيدا كنيم ولي هر بار كه آدرس ميپرسيديم يه جواب متفاوت ميشنيديم و شادي يه مسير ور 3 -4 بار رفتيم و آمديم خيلي خنده دار بود در هر صورت بعد از نيم ساعتي گشتن خيابون خوابگاه رو پيدا كرديم و به سلامتي رسيديم...
حدود 10 شب بود و چون بايد سر صبح بيدار ميشديم يه دوش گرفتم و خوابيدم...
پايان قسمت سوم
-------------------------------
دارم دنبال معني دوستي ميگردم...نميدونم ميشه يافت يا نه؟
يه بار تو برام معني كرده بودي من هم همون معني رو هميشه توي ذهنم داشتم و دارم فكر ميكني هنوز همه همون معني رو قبول دارند؟ ( حتي خودت)
--------------------------------
پ.ن : تو يعني تو اين بار واقعا مخاطبم خودتي...مي فهمي ؟ خود تو كه وقتي مياي رد ميشي مثل يه نسيم نوازش ميدي و مثل يه طوفان به هم ميريزي... راستي نگفتي طوفاني يا نسيم؟
--------------------------------
بهروز
3/6/84
245 روز از آزادي گذشته |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 12:5 توسط بهروز
|
|
||