تبليغاتX
ديگر تنها نيستم(حرفهاي تنهايي سابق)
ديگر تنها نيستم(حرفهاي تنهايي سابق)
براي دل خودم
انتظار
باز لحظه هاي انتظار.. و اين بار انتظار برا ي تو ..براي رسيدن به تو... راستي مزه ان انتظار شيرينه يا ..؟ من دارم انتظار ميكشم براي رسيدن به تو...نه براي رسيدن به خودم برايمان دعا كنيد...
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 12:17  توسط بهروز  | 

لحظه ديدار
14 آبان ساعت 9 صبح...مكان: روبروي شهرداري باران شروع به باريدن ميكند. زنگ تلفن: كجايي؟ تو كجايي؟ ...من اينجا زير تابلو ...من اين ور حيابون من اول ديدم شرط رو بردم ديدي باختي من قايم شده بودم ---------------------------------- لحظه ديدار نزديك است ...باز ديوانه ام ميلرزد دلم ميلرزد دستم... براي تو
2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 15:26  توسط بهروز  | 

دادگاه ..يك قاضي كه همش داره خميازه ميكشه.. منتظر شروع دادگاه ... قاضي: به حكم اعتراض داري؟ من : بله.. قاضي: اعتراضت رو بگو من: نوشتم هر چي ميخواستم رو .... بعد از چند دقيقه...حكمتون مياد..منتظر باشيد.. ------------------- بعد از پايان دادگاه و تماس با تو.... من : سلام..الان زندانم ..دارم ميرم توي سلولم گفتم يه زنگ بزنم نگران نشي؟ تو: بيخود اول به قولت عمل ميكني بعدش هر جا دلت خواست ميري من: ( از تعجب دو تا شاخ در آوردم)
2 نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 21:16  توسط بهروز  | 

ماهي
من : امروز مهمون داريم...ماهي خريدم بايد برم پاكشون بعدشم كباب كنم..... نو: به به پس بلدي غذا بپزي... من: نه بابا فقط كباب كردن .... تو: باشه همينم خوبه گرسنه نمي مونيم... من: ( خنده و تعجب) اي سوء استفاده چي...فقط دنبال سوء استفاده اي.... من و تو: ( خنده)
2 نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 12:11  توسط بهروز  | 

كلاس ...از ساعت 9 صبح بري دانشگاه تا ساعت 4 بعدش از بين اينهمه كلاس 2تاشون تشكيل نشن ولي مجبوري توي دانشگاه بموني ...شكم گرسنه...ماه رمضون ...آخه استاد عزيز توي اين زمونه كه تلفن همه دارن يه زنگ كوچيك بزن بگو كار داري ...يعني اين كار اينقدر شان استادي رو پايين مياره؟ -------------------------- خيلي خسته ..خيلي ...ميخوام بخوابم ....يه نفر بياد لالايي بخونه ...با تو هستم ...تنها صداي تو ...نيستي...افطار...شام...دعوتي...مهماني... پس بايد دلخوش به لا لايي نوار باشم..واي نه كلاس دارم ...دوباره كلاس...خواب تعطيل.. من: بايد ببرمت آزمايشگاه ..واسه آزمايش خون... تو: چرا؟ من: ببينم به چي معتادي اينهمه ميخوابي؟ تو: ( خنده) من: اگر لازم داري اينورا ارزونه .... من و تو : ( هر دو خنده)
2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 17:38  توسط بهروز  | 

احساس
زنگ اول...كسي برنداشت ...زنگ دوم ..كسي برنداشت ...زنگ سوم..باز هم كسي جواب نميده... يه دفعه احساس ميكنه دلشوره گرفته اينجاست كه ارزشش رو مي فهمه ...مي فهمه كه واقعا حضورش چقدر شيرينه زنگ بعدي ... تو: الو سلام من: ممنونم بابت اين حسي كه بهم دادي ------------------------------
2 نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 21:59  توسط بهروز  | 

من : چوب خطم پر شده؟ تو: آره خيلي وقته.. من: اصلا بيا يه كاري كنيم چوب خطا رو ميندازيم دور آخه هر جور فكر ميكنم من ادم بشو نيستم.. تو: خيلي زرنگي... من : ( خنده)
2 نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 11:44  توسط بهروز  | 

سرما
هوا سرد شده ..بدون لباس گرم رفته بود بيرون ...تب و لرز... شب اومد خونه ...حالش بد شد...يه دعواي حسابي... از فردا اولين كاري كه ميكرد لباسش رو چك ميكرد
2 نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 22:0  توسط بهروز  | 

قتل
داشت به روز تولد نزديك ميشد...رفت آرايشگاه موهاش رو كوتاه كرد..اومد خونه... همين كه ديدش با موهاي كوتاه شده تفنگ رو برداشت يه تير ..بومممممم....فردا تيتر روزنامه ها ""يك مرد زنش را بخاطر كوتاه كردن موهايش كشت""
2 نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 12:15  توسط بهروز  |